این وبلاگ نه ادبی ست، نه بي ادبي. فقط توهمات شخصي ست.
این جا معرکه ست
باور کنید
همین جا را می گویم
جایی که اولین بار عاشق شدم
جایی که تصادف کردم
مرگ بر این و آن گفتم
گاهی هم شبانه قدم زدم
و دلم وا شد
و هم گرفت
اما اکنون خرابه ای بیش نیست
و مارگیری این جا معرکه گرفته است
این جا معرکه ست
باور کنید...
آدم ها چقدر خرند
هنوز هم هیچ کس
فرق عاشقی و افسردگی را نمی داند...
باد آبرویم را برد
و بوی حماقتم را
همه جا جار زد
تو
از استشمام ننگم
لذت بردی
بوی کافور می آید...
الهی بمیرم-فدات شم-خدا منو بکشه...
این ها آرزوهای صادقانه ی مردیست
که می خواهد زنش را گول بزند...
چشمان زیبایت
آنقدر زشتی ثبت کرده بود
که حالم را به هم زد...
...میبینی
مردها از مرده هم کمترند
مرد...
همیشه یادم می رود حافظه ام را از دست داده ام
برای همین
چند وقتی است به خاطر نمی آورم
که عاشق بوده ام!
عاشق که بوده ام!
دست در جیب می کنم
هرچه می گردم چیزی نسیت
به جایش درد و خجلت را بیرون می آورم
او با تمسخر می گوید: دست شما درد نکند...دردهایت بار خودت...مال خودت
و دور می شود
شاید به آخر رسیده ام
به ته کوجه که رسید داد زد: شنبه-دادگستری
و من از خودم می پرسم: چرا آنجا؟
شاید دادگستر است!
شاید هم...
چقدر دستم درد می کند
و چقدر بوی پول به من نمی آید.
به وبلاگ های دیگرم هم سر بزنید:


لینک مطلب